دیروز برای خرید رفته بودیم فروشگاه شهروند، می خواستیم کمی خرما و چیزای دیگه تهیه کنیم برای ماه رمضان . پسرم هم همرام بود. تو فروشگاه چرخی زدیم و چیزایی که نیاز داشتیمو انداختیم تو سبد.
سبد ما نیمه پر بود فقط چند قلم جنس ... چون واقعا به چیز دیگه ای نیاز نداشتیم .فروشگاه پر بود از زن و مرد و کوچیک و بزرگ .
ولع مردم توی خرید اجناس توجه منو به خودش جلب کرد. خیلی برام جالب بود انگار قرار بود به جای ماه رمضان ، قحطی بیاد ، شایدم به جای روزه گرفتن قرار بود روزی 6 وعده غذا بخورن. یکیو دیدم که 3 تا سبد، پر کرده بود از ...
پسرم کمی خجالت کشید وقتی سبد خودمونو پیش سبد اونا دید. ولی وقتی صحبت منو با خانومم شنید کمی آروم شد. غرض از گفتن این حرفا فقط برای این بود که بگم خوشحالیم از اینکه مردم کشورم وضع مالیشون خوبه و سفره هاشون رنگارنگه ولی:
تو رو خدا یکی به این جماعت بگه که ماه رمضان ، این چیزی نیست که شما تصور می کنین . اینهمه اسراف به خدا معصیت داره ...
کمی هم به فکر آنهایی باشیم که نیازمندند...
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید...؟
ماخذ : اینترنت